[[{"content_id":93368,"content_number":0,"portal_id":95,"lang_id":"fa","content_title":"چند داستان در مورد نماز","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"&nbsp;به نام او که صاحب هستی است &nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; ترجیح نماز بر امتحان\r\n\r\n\r\n&nbsp;آقا سید محسن جَبَل عامِلی از علمای بزرگ شیعه است، نواده&zwnj;ی برادر مرحوم آقا سید جواد، صاحب مفتاح الکرامة است. ایشان در دمشق مدرسه&zwnj;ای تأسیس کرده&zwnj;اند که دانش&zwnj;آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل می&zwnj;کنند حاج سید احمد مصطفوی که یکی از تُجار قم است، گفت من از خود سید محسن اَمین شنیدم که می&zwnj;گفت یکی از تربیت یافتگان مدرسه&zwnj;ی ما برای تحصیل علم به آمریکا مسافرت کرد از آنجا نامه&lrm;ای برای من نوشت به این مضمون که: چند روز پیش شاگردان مدرسه&zwnj;ی ما را امتحان می&zwnj;کردند من هم برای امتحان رفتم.&nbsp;\r\n\r\nمدتی نشستم تا نوبت به من رسید، بسیار طول کشید تا اینکه وقت دیر شد، دیدم اگر بنشینم نمازم فوت می&zwnj;شود، از جا حرکت کردم که بروم نماز بخوانم، آنهایی که در آنجا بودند پرسیدند کجا می&zwnj;روی؟ چیزی نمانده که نوبت تو برسد. گفتم من یک تکلیف دینی دارم وقتش می&zwnj;گذرد. گفتند امتحان هم وقتش می&zwnj;گذرد، اگر این جلسه برگزار شد، دیگر جلسه&zwnj;ای تشکیل نخواهند داد و برای خاطر تو هرگز هیئت ممتحنه جلسه&zwnj;ی خصوصی تشکیل نمی&zwnj;دهند. گفتم هر چه بادا باد. من از تکلیف دینی خود صرف نظر نمی&zwnj;کنم. بالأخره رفتم. از قضاء هیئت ممتحنه متوجه شده بودند که من به اندازه&zwnj;ی اداء یک وظیفه&zwnj;ی دینی غیبت نموده&zwnj;ام انصاف داده، اظهار کرده بودند که چون این شخص در وظیفه&zwnj;ی خود جِدّی است، روا نیست که او را مُعطّل بگذاریم. برای قدردانی از اینکه عمل به وظیفه نموده باید جلسه&zwnj;ای خصوصی برایش تشکیل دهیم. این بود که جلسه&zwnj;ی دیگری تشکیل دادند، من حاضر شدم و امتحان دادم. آقای سید محسن امین پس از نقل داستان فرمود من در مدرسه چنین شاگردانی تربیت کرده&zwnj;ام که اگر به دریا بیفتند دامنشان تَر نمی&zwnj;شود\r\n\r\n&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;\r\n\r\n\r\n&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;استخوان بی&zwnj;نماز\r\n\r\nشخصی آمد به نزد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شکایت از فقر و نداری کرد حضرت فرمود: مگر نماز نمی&zwnj;خوانی عرض کرد من پنج وقت نماز را به شما اقتدا می&zwnj;کنم، حضرت فرمود: مگر روزه نمی&zwnj;گیری عرض کرد سه ماه روزه می&zwnj;گیرم. آن حضرت فرمود امر خدا را نهی و نهی خدا را امر می&zwnj;کنی یا به کدام معصیت گرفتاری عرض کرد یا رسول الله حاشا و کلّا که من خلاف فرموده&zwnj;ی خدا را بکنم حضرت متفکرانه سر به جیب حیرت فرو برد ناگاه جبرئیل نازل شد عرض کرد یا رسول الله حق تعالی ترا سلام می&zwnj;رساند و می&zwnj;فرماید در همسایگی این شخص باغیست و در آن باغ گنجشکی آشیانه دارد و در آشیانه او استخوان بی&zwnj;نمازی می&zwnj;باشد به شومی آن استخوان از خانه&zwnj;ی این شخص برکت برداشته شده است و او را فقر گرفته است. حضرت به او فرمود برو آن استخوان را از آنجا بردار، بینداز دور. به فرموده&zwnj;ی آن حضرت عمل کرد بعد از آن توانگر شد.\r\n\r\n\r\nآرامش در نماز\r\n\r\nدر یکی از جنگ&zwnj;ها که پیامبر همراه لشکر بودند، در شبی که پاسبانی لشکر اسلام بر عهده&zwnj;ی عباد بن بُشر و عمّار یاسر بود، نصف اول شب نصیبِ،&zwnj;عباد گردید و نصف دوم نصیب عمار، پس عمار خوابید و تنها بُشر بیدار بود و مشغول نماز گردید در آن حال یکی از کفار به قصد شبیخون زدن به لشکر اسلام برآمد به خیال اینکه پاسبانی نیست و همه خوابند از دور عباد را دید ایستاده و تشخیص نمی&zwnj;داد که انسانست یا حیوان یا درخت برای اینکه از طرف او نیز مطمئن شود تیری به سویش انداخت تیر بر پیکر عباد نشست و او اَبداً اعتنایی نکرد، تیر دیگری به او زد و او را سخت مجروح و خونین نمود باز حرکت نکرد تیر سوم زد پس نماز را کوتاه نمود و تمام کرد و عمار را بیدار نمود عمار دید سه تیر بر بدن عباد نشسته و او را غرق در خون کرده گفت: چرا در تیر اول مرا بیدار نکردی عباد گفت: مشغول خواندن سوره&zwnj;ی کهف در نماز بودم و میل نداشتم آن را ناتمام بگذارم و اگر نمی&zwnj;ترسیدم که دشمن بر سرم برسد و صدمه&zwnj;ای به پیغمبر برساند و کوتاهی در این نگهبانی که به من واگذار شده کرده باشم هرگز نماز را کوتاه نمی&zwnj;کردم اگر چه جانم را از دست می&zwnj;دادم.\r\n\r\n\r\nنماز چه خوب است\r\n\r\nیک روز ، خانم معلم از بچه ها پرسید : &quot;بچه ها! فکر می کنید ما برای چه نماز می خوانیم؟&quot;\r\nفاطمه گفت :&quot; خانم اجازه ! خدا به نماز ما احتیاجی ندارد.&quot;\r\nمهرناز گفت :&quot; خانم ! ما وظیفه&zwnj;مان است . باید این امر خدا را اطاعت کنیم.&quot;\r\nمریم گفت :&quot; ما در نماز نعمت&zwnj;های خدا را ذکر می&zwnj;کنیم و او را ستایش می&zwnj;کنیم.&quot;\r\nخانم معلم گفت :&quot; آفرین بچه&zwnj;ها ! چه دلایل خوبی آوردید! ما نماز را می&zwnj;خوانیم تا خدا را بهتر ببینیم ، بهتر بشناسیم و او را شکرگزار باشیم. بچه&zwnj;ها! ممکن است در نماز ما، در سجده&zwnj;ها یا در رکوع آن اشکال باشد ، پس بیایید همه با هم دعا کنیم :*خدایا! تو خیلی مهربان هستی ، پس از این خطای ما بگذر.* الهی آمین. ان&zwnj;شاءالله وقتی نماز می&zwnj;خوانید نمازهای&zwnj;تان همیشه قبول باشد.&quot;\r\nخانم معلم ادامه داد :&quot; بچه&zwnj;ها ! من یک شعری را در مورد نماز می&zwnj;خوانم ، شما هم با من زمزمه کنید:\r\n\r\n\r\n\r\n\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبارالها!\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tپروردگار من!\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبود این نمار من\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tراز و نیاز من\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tخواندم ، نه بهر آن که نیاز تو بوده است\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tنه ز بهر آن که رغبت و میل تو بوده است\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبل این طاعتی است در اجرای امر تو\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبهر ستایش تو ، آن اقتدار تو\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tپروردگار من&nbsp;!\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tگر در نماز من\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tراز و نیاز من\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tدر سجده&zwnj;های آن ،\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tیا در رکوع آن\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tاشکال و نقص بود\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tعیبم مکن خدا\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبگذر ازین خطا\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tآه! ای خدای من\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tبا مهربانی و لطف خدایی&zwnj;ات\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tاز من قبول کن\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\tاز من قبول کن\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\nبعد از خواندن شعر خانم معلم برای بچه ها توضیح داد که این شعر بر مبنای یک دعا بوده است.\r\nبچه ها از خانم معلم خواستند که آن دعا را هم یادشان دهد.\r\nخانم معلم شروع کرد به خواندن دعا:\r\n&quot;إلهی هذه صلاتی صلیتها لا لحاجة منک إلیها ولا رغبة منک فیها إلا تعظیماً وطاعة وإجابة لک إلى ما أمرتنی به&nbsp;\r\nإلهی إن کان فیها خلل أو نقص من رکوعها أو سجودها لا تؤاخذنی وتفضّل علیّ بالقبول والغفران&quot;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nداستان کوتاه نماز صبح\r\n\r\nمردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.\r\n\r\nدر راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.\r\nمرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!\r\nاو دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.\r\nدر راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.\r\nمرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد&nbsp;دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.\r\nمرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.\r\nمرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.\r\n\r\nمرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.\r\nمرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.\r\nمرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.\r\nشیطان در ادامه توضیح می دهد:\r\n((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانوانده&nbsp;ات را بخشید.&nbsp;من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.\r\nبنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم","content_html":"<h2 style=\"text-align:right;\"><em style=\"background-color:rgb(255,255,255);color:rgb(68,68,68);font-family:tahoma;font-size:9pt;\"><span dir=\"rtl\"><strong> به نام او که صاحب هستی است       <\/strong><span style=\"font-size:16pt;\"><strong>    <\/strong>    <\/span><\/span><\/em><em style=\"background-color:rgb(255,255,255);color:rgb(68,68,68);font-family:tahoma;font-size:9pt;\"><strong>  ترجیح نماز بر امتحان<\/strong><\/em><\/h2>\n\n<div class=\"cnt\" style=\"font-family:Tahoma;font-size:9pt;line-height:1.7;color:rgb(68,68,68);text-align:right;background-color:rgb(255,255,255);\">\n<div><em> <span dir=\"rtl\">آقا سید محسن جَبَل عامِلی از علمای بزرگ شیعه است، نواده ی برادر مرحوم آقا سید جواد، صاحب مفتاح الکرامة است. ایشان در دمشق مدرسه ای تأسیس کرده اند که دانش آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل می کنند حاج سید احمد مصطفوی که یکی از تُجار قم است، گفت من از خود سید محسن اَمین شنیدم که می گفت یکی از تربیت یافتگان مدرسه ی ما برای تحصیل علم به آمریکا مسافرت کرد از آنجا نامه<\/span>‎<span dir=\"rtl\">ای برای من نوشت به این مضمون که: چند روز پیش شاگردان مدرسه ی ما را امتحان می کردند من هم برای امتحان رفتم<\/span>. <\/em><\/div>\n\n<div><span dir=\"rtl\"><em><span dir=\"rtl\">مدتی نشستم تا نوبت به من رسید، بسیار طول کشید تا اینکه وقت دیر شد، دیدم اگر بنشینم نمازم فوت می شود، از جا حرکت کردم که بروم نماز بخوانم، آنهایی که در آنجا بودند پرسیدند کجا می روی؟ چیزی نمانده که نوبت تو برسد. گفتم من یک تکلیف دینی دارم وقتش می گذرد. گفتند امتحان هم وقتش می گذرد، اگر این جلسه برگزار شد، دیگر جلسه ای تشکیل نخواهند داد و برای خاطر تو هرگز هیئت ممتحنه جلسه ی خصوصی تشکیل نمی دهند. گفتم هر چه بادا باد. من از تکلیف دینی خود صرف نظر نمی کنم. بالأخره رفتم. از قضاء هیئت ممتحنه متوجه شده بودند که من به اندازه ی اداء یک وظیفه ی دینی غیبت نموده ام انصاف داده، اظهار کرده بودند که چون این شخص در وظیفه ی خود جِدّی است، روا نیست که او را مُعطّل بگذاریم. برای قدردانی از اینکه عمل به وظیفه نموده باید جلسه ای خصوصی برایش تشکیل دهیم. این بود که جلسه ی دیگری تشکیل دادند، من حاضر شدم و امتحان دادم. آقای سید محسن امین پس از نقل داستان فرمود من در مدرسه چنین شاگردانی تربیت کرده ام که اگر به دریا بیفتند دامنشان تَر نمی شود<\/span><\/em><\/span><\/div>\n\n<div><span dir=\"rtl\"><em><span style=\"font-size:16pt;\">                          <\/span><\/em><\/span><\/div>\n\n<hr \/><div><span dir=\"rtl\"><em><span style=\"font-size:16pt;\">                        <\/span>    <strong> استخوان بی نماز<\/strong><\/em><\/span><\/div>\n\n<p><em><span dir=\"rtl\">شخصی آمد به نزد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شکایت از فقر و نداری کرد حضرت فرمود: مگر نماز نمی خوانی عرض کرد من پنج وقت نماز را به شما اقتدا می کنم، حضرت فرمود: مگر روزه نمی گیری عرض کرد سه ماه روزه می گیرم. آن حضرت فرمود امر خدا را نهی و نهی خدا را امر می کنی یا به کدام معصیت گرفتاری عرض کرد یا رسول الله حاشا و کلّا که من خلاف فرموده ی خدا را بکنم حضرت متفکرانه سر به جیب حیرت فرو برد ناگاه جبرئیل نازل شد عرض کرد یا رسول الله حق تعالی ترا سلام می رساند و می فرماید در همسایگی این شخص باغیست و در آن باغ گنجشکی آشیانه دارد و در آشیانه او استخوان بی نمازی می باشد به شومی آن استخوان از خانه ی این شخص برکت برداشته شده است و او را فقر گرفته است. حضرت به او فرمود برو آن استخوان را از آنجا بردار، بینداز دور. به فرموده ی آن حضرت عمل کرد بعد از آن توانگر شد<\/span><span style=\"font-size:16pt;\">.<\/span><\/em><\/p>\n\n<hr \/><p style=\"text-align:center;\"><strong><em>آرامش در نماز<\/em><\/strong><\/p>\n\n<p><em><span dir=\"rtl\">در یکی از جنگ ها که پیامبر همراه لشکر بودند، در شبی که پاسبانی لشکر اسلام بر عهده ی عباد بن بُشر و عمّار یاسر بود، نصف اول شب نصیبِ، عباد گردید و نصف دوم نصیب عمار، پس عمار خوابید و تنها بُشر بیدار بود و مشغول نماز گردید در آن حال یکی از کفار به قصد شبیخون زدن به لشکر اسلام برآمد به خیال اینکه پاسبانی نیست و همه خوابند از دور عباد را دید ایستاده و تشخیص نمی داد که انسانست یا حیوان یا درخت برای اینکه از طرف او نیز مطمئن شود تیری به سویش انداخت تیر بر پیکر عباد نشست و او اَبداً اعتنایی نکرد، تیر دیگری به او زد و او را سخت مجروح و خونین نمود باز حرکت نکرد تیر سوم زد پس نماز را کوتاه نمود و تمام کرد و عمار را بیدار نمود عمار دید سه تیر بر بدن عباد نشسته و او را غرق در خون کرده گفت: چرا در تیر اول مرا بیدار نکردی عباد گفت: مشغول خواندن سوره ی کهف در نماز بودم و میل نداشتم آن را ناتمام بگذارم و اگر نمی ترسیدم که دشمن بر سرم برسد و صدمه ای به پیغمبر برساند و کوتاهی در این نگهبانی که به من واگذار شده کرده باشم هرگز نماز را کوتاه نمی کردم اگر چه جانم را از دست می دادم<\/span>.<\/em><\/p>\n\n<hr \/><p style=\"text-align:center;\"><strong><em>نماز چه خوب است<\/em><\/strong><\/p>\n\n<p><em><span dir=\"rtl\">یک روز ، خانم معلم از بچه ها پرسید : \"بچه ها! فکر می کنید ما برای چه نماز می خوانیم؟<\/span>\"<br \/><span dir=\"rtl\">فاطمه گفت :\" خانم اجازه ! خدا به نماز ما احتیاجی ندارد<\/span>.\"<br \/><span dir=\"rtl\">مهرناز گفت :\" خانم ! ما وظیفه مان است . باید این امر خدا را اطاعت کنیم<\/span>.\"<br \/><span dir=\"rtl\">مریم گفت :\" ما در نماز نعمت های خدا را ذکر می کنیم و او را ستایش می کنیم<\/span>.\"<br \/><span dir=\"rtl\">خانم معلم گفت :\" آفرین بچه ها ! چه دلایل خوبی آوردید! ما نماز را می خوانیم تا خدا را بهتر ببینیم ، بهتر بشناسیم و او را شکرگزار باشیم. بچه ها! ممکن است در نماز ما، در سجده ها یا در رکوع آن اشکال باشد ، پس بیایید همه با هم دعا کنیم :*خدایا! تو خیلی مهربان هستی ، پس از این خطای ما بگذر.* الهی آمین. ان شاءالله وقتی نماز می خوانید نمازهای تان همیشه قبول باشد<\/span>.\"<br \/><span dir=\"rtl\">خانم معلم ادامه داد :\" بچه ها ! من یک شعری را در مورد نماز می خوانم ، شما هم با من زمزمه کنید<\/span>:<\/em><\/p>\n\n<div>\n<table border=\"1\" cellpadding=\"0\" cellspacing=\"1\" style=\"width:541px;\"><tbody><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><em><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\">بارالها<\/span><span style=\"font-size:16pt;\">!<\/span><\/em><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><em><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\">پروردگار من<\/span><span style=\"font-size:16pt;\">!<\/span><\/em><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>بود این نمار من<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>راز و نیاز من<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>خواندم ، نه بهر آن که نیاز تو بوده است<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>نه ز بهر آن که رغبت و میل تو بوده است<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>بل این طاعتی است در اجرای امر تو<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>بهر ستایش تو ، آن اقتدار تو<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><em><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\">پروردگار من<\/span><span style=\"font-size:16pt;\"> !<\/span><\/em><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>گر در نماز من<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>راز و نیاز من<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>در سجده های آن ،<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>یا در رکوع آن<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>اشکال و نقص بود<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>عیبم مکن خدا<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>بگذر ازین خطا<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>آه! ای خدای من<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>با مهربانی و لطف خدایی ات<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><tr><td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>از من قبول کن<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td>\n\t\t\t<p style=\"text-align:center;\"><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em>از من قبول کن<\/em><\/span><\/p>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><\/div>\n\n<p><em><span dir=\"rtl\">بعد از خواندن شعر خانم معلم برای بچه ها توضیح داد که این شعر بر مبنای یک دعا بوده است<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">بچه ها از خانم معلم خواستند که آن دعا را هم یادشان دهد<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">خانم معلم شروع کرد به خواندن دعا<\/span>:<br \/><strong><span style=\"font-size:16pt;\">\"<\/span><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\">إلهی هذه صلاتی صلیتها لا لحاجة منک إلیها ولا رغبة منک فیها إلا تعظیماً وطاعة وإجابة لک إلى ما أمرتنی به <\/span><br \/><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\">إلهی إن کان فیها خلل أو نقص من رکوعها أو سجودها لا تؤاخذنی وتفضّل علیّ بالقبول والغفران<\/span><span style=\"font-size:16pt;\">\"<\/span><\/strong><\/em><\/p>\n\n<p><span dir=\"rtl\" style=\"font-size:16pt;\"><em> <\/em><\/span><\/p>\n\n<hr \/><p style=\"text-align:center;\"><strong><em>داستان کوتاه نماز صبح<\/em><\/strong><\/p>\n\n<p><em><span dir=\"rtl\">مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد<\/span>.<\/em><\/p>\n\n<p><em><span dir=\"rtl\">در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد<\/span>!<br \/><span dir=\"rtl\">او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد<\/span><span dir=\"rtl\"> دو بار به زمین افتادید<\/span>.))<span dir=\"rtl\">، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند<\/span>.<br \/><br \/><span dir=\"rtl\">مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">شیطان در ادامه توضیح می دهد<\/span>:<br \/>\n((<span dir=\"rtl\">من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانوانده<\/span><span dir=\"rtl\"> ات را بخشید<\/span>. <span dir=\"rtl\">من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید<\/span>.<br \/><span dir=\"rtl\">بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم<\/span><\/em><\/p>\n<\/div>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2017-12-07 07:37:11","content_date_event":"2017-12-07 07:37:11","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2017-12-07 07:39:13","content_date_register":"2017-12-07 07:39:13","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":297,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/file\/95\/attach\/197001\/attach.png","300":".\/file\/95\/attach\/197001\/attach.png","400":".\/file\/95\/attach\/197001\/attach.png","600":".\/file\/95\/attach\/197001\/attach.png","900":".\/file\/95\/attach\/197001\/attach.png","1200":".\/file\/95\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]